

1/قرن 21 یا همان عصر تکنولوژی و ارتباطات رهاوردی دارد بنام دهکده جهانی. جدا از مساله جهانی شدن یا جهانی سازی آنچه که پررنگ میگردد ضرباهنگ سریع این دوران است. آن قدر سریع که هر کنش انسانی را حامل پیامهای متعد میداند در گذار به جلو.شاید کمی جلوتر دیگر سخنی از خواندن یک کتاب یا دیدن یک فیلم بلند یه میان نیاید آنچه که رخ می نماید استفاده از پیامها در قامت متنهای مختصر وموجز است که درغالبهای مکتوب یا رسانه ای عرضه میشود تا انجا که ارائه یک مقاله مختصر کاربردی به مراتب گسترده تر پیدا می کند تا خواندن کتابی حجیم. البته غرض این نیست ارزش متون علمی وزین را کمرنگ بدانیم بلکه اشارت به اقتضائات زمانی مکانی موجود است و صد البته همین نگاه نیز در مدیا و رسانه های غیر مکتوب قابل تعمیم است. فیلم 100 به این معنا نقش کپسولی را دارد برای انتقال مفاهیم ونمادهاو اندیشه ها ی انسان دنیای امروز.
2/با نگاهی به تعاملات رسانه ای یکسال گذشته در فضای مجازی و رسانه ها و نیز اتفاقات رخ داده در منطقه نظیر بیداری اسلامی و انقلاب های اسلامی کشور های عربی به خوبی نقش و ارزش ابزار های سریع انتقال پیام را در مییابیم. حتما همین 100 ثانیه ای ها هستند که سرنوشت دنیای امروز را دستخوش تغییرات اساسی و بنیادین میکنند.
3/ شعار اصلی بیداری اسلامی تاکید بر بازگشت به اندیشه های ناب اسلامی و حاکمیت قرآن دارد و. چه به هنگام که شعار امسال جشنواره 100 اشارت به کلام رحمت للعالمین دارد و این یعنی همان "تکمیل مکارم اخلاق"
اپيزود اول: کاباره
صبح یکی از روزها با هم به" کاباره پل کارون "رفتیم . به محض ورود ،نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود . با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود . شاهرخ جلوی میز رفت و گفت :همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم . شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلا قیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره،اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟
زن در حالی که سرش رو بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ ،حسابی به رگ غیرتش برخورده بود ،دندانهایش را به هم فشار می داد ،رگ گردنش زده بود بیرون ،بعد دستش رو مشت کرد و محگم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!
بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصر جهود(صاحب كاباره) و گفت: زود بر می گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم . بعد از سلام و علیک ،بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟
اول درست جواب نمی داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت ، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه بخاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود . من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم!!
اپيزود دوم : انقلاب
هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگیریها همه چیز را به هم ریخته بود . از مشهد که بر گشتیم . شاهرخ برای نماز جماعت رفت مسجد. خیلی تعجب کردم. فردا شب هم برای نماز مسجد رفت . با چند تا از بچه های انقلابی آنجا آشنا شده بود. در همه تظاهراتها شرکت می کرد. حضور شاهرخ با آن قد و هیکل و قد، قوت قلبی برای دوستانش بود .
البته شاهرخ از قبل هم میانه خوبی با شاه و درباری ها نداشت. بارها دیده بودم که به شاه و خاندان سلطنت فحش می دهد.
ارادت شاهرخ به امام تا آنجا رسید که در همان ایام قبل از انقلاب سینه اش را خالکوبی کرده بود. روی آن هم نوشته بود: خمینی، فدایت شوم
اپيزود سوم : جنگ
دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه ها در هتل کاروانسرا بودم ،پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود . مثل فرزندی که همواره با پدر است.
تعجب من از رفتار آنها وقتی بیشتر شد که گفتند:این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم . عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست!؟
خندید و گفت: نه ،مادرش اون رو به من سپرده . گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش . گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت:مهین همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه.من هم آوردمش اینجا.
ماجرای مهین را میدانستم ،برای همین دیگر حرفی نزدم....

اپيزود آخر :
نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم .
آقا سید( شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگهای نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟
بچه ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد ،سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم.
کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.
سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!
اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم . او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم ،نه شهرت،نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان ،بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاکهای سرزمین ایران است.

موضوع پايان نامه كارشناسي ارشد حقير " لوطيان وجوانمردان در فرهنگ ايراني اسلامي " بود.
طي چند سالي كه در اين حوزه مطالعه دارم مناسبات فكري اجتماعي اين دسته از مردم رو بررسي كردم .اجمالا ميتوان گفت آغاز فتوت وجوانمردي از شب ليله المبيت آغاز شد بوسيله امير المومنين كه در بستر پيامبر به جاي ايشان خوابيد با اينكه علم به ترور رسول خدا داشت وسرسلسله فتيان را پايه گذاري كرد واين روند ادامه داشت تا سيره ائمه معصومين و سپس به علما وعرفا رسيد.بعد از قرن 2 هجري اتفاقي كه مي افتد در حوزه فتيان اين است كه كم كم حوزه فتوت از سطح نخبگان جامعه مانند علما وعرفا به سطح عرفي مردم مي رسد و عوام هم دراين طريق پا مي گذارند. نوعي فتوت اجتماعي يا عرفي.
تاريخ ايران با مولفه هاي ايراني اسلامي اين تركيب را سرعت مي بخشد و ما شاهد حكومت هاي صفاريان و عياران ونهايتا صفويان هستيم.
در 500 ساله اخير كه عمدتا بعد از رونق صفويه و با شروع قاجاريه است اين گروه هاي لوطيان وجوانمردان محلات هستند كه باعث پيوستگي جامعه و عدم فروپاشي مي شوند محصوصا در دوره هاي شاه مرگ يعني زماني كه شاه مرده وشاه جديد هنوز تثبيت نشده . دراين ايام عمدتا نابساماني شديدي در سازمان اجتماعي مردم بواسطه ضعف حكومت مركزي وجود دارد و يكي از مولفه هاي عدم گسست اجتماعي لوتيان و داش هاي محلات هستند كه انتظام امور را خود به عهده ميگيرند.
بنابراين ما اين عنصر اساسي را درتاريخ اجتماعي مان در فرازوفرود عرصه هاي اجتماعي سياسي مي بينيم.در دوره پهلوي هرچند سعي شد بوسيله دستگاه سياسي ومركزي اين لوطي گري به لمپنيسم پيوند زده شود و در ساحت هايي نيز متاسفاه اين نكته رقم خورد مانند شعبان جعفري در كودتاي 28 مرداد و.....ولي بودند كساي چون طيب حاج رضايي كه در برابر مناسبات طاغوت سر خم نكردند و راه اسلاف خلف خويش را پيش گرفتند.
از جمله معجزات نفس مسيحايي حضرت امام (ره) ، ايجاد جريان بازگشت به خويشتن اين دسته از گروههاي اجتماعي بود.
عرصه ظهور اينان نيز جنگ ودفاع مقدس بود و چه بسيار انسانهاي آزاده اي كه راهي ميان آسمان براي خود برگزيدند و شهيد شاهرخ ضرغام يكي از اين آزاد مردان بود.

لينك مطلب در عماريون
لينك مطلب در آتي نيوز
لينك مطلب در فرارو
لينك مطلب در فردا نيوز
لينك مطلب در صراط نيوز
لينك مطلب در جهان نیوز
لينك مطلب در بالاترينديپلماسي رسانهاي به عنوان يكي از شاخههاي اصلي فعاليتهاي دستگاه ديپلماسي و سياست خارجي پديدار شده است و بخش قابل توجهي از ديپلماسي عمومي كشورهاي قدرتمند جهاني را به خود اختصاص داده است.
درست اواخر دهه 1990 بود كه چندين نيروي به هم مرتبط – جهاني شدن، انقلاب اطلاعات، پايان جنگ سرد و گسترش دموكراسي به عرصه روابط بينالملل – نظريههاي ديپلماتيك را با چالشهاي عديدهاي مواجه كردند. از اين رهگذر، شايد ديپلماسي عمومي بيش از ساير وجوه ديپلماتيك دچار تحول شده باشد. دنياي نوين امتياز ويژهاي براي اقناع، آشكارسازي، گشودگي و ايجاد ائتلاف در مقابل توحش و استفاده از زور با خود به ارمغان آورده است. اهداف ديپلماتيك امروز، بيش از آن كه بر دستيابي به توافقات مبتني باشد، بر ايجاد جاذبه و خلق پيرواني با انگيزه و تمايل بالا تاكيد دارد. به بيان ناي قدرت در جهان بدون سيم: عصر اطلاعات عبارت است از بهرهگيري از عقايد و دانايي به منظور اعمال تاثيرات بينالمللي.

پيش از اين هرگز مرزها تا به اين حد به روي جريان عقايد و تصاوير گشوده نبوده اند. با افزايش دسترسي به اطلاعات و نيز افزايش سرعت انتقال اطلاعات، توانايي دولتها براي ترويج ديدگاههاي خود به افكار عمومي خارجي به ويژگي اصلي ديپلماسي تبديل شده است. بعد «عمومي» در عصر اطلاعات، نه تنها حساسيت افكار عمومي نسبت به امور ديپلماتيك را به ميزان قابل توجهي برانگيخته است، بلكه افكار عمومي را متعهد ساخته است تا با همفكري، مشورت و ارائه بازخوردهاي خود به توسعه امور ديپلماتيك كمك كند.
مردمان تحصيلكرده آگاهتر ميشوند و ميتوانند در برابر تبليغات واكنش نشان دهند. از بسيج عمومي «مخالفان جهاني سازي» تا «طرفداران حقوق بشر» و حتي شهروندان معمولي، جملگي از رسانههاي سنتي و تكنولوژيهاي نوين اطلاعات براي رساندن صداي خود بهره ميگيرند. اين امر رقابتهاي نويني را برانگيخته است بر اين مبنا كه براي جلب اعتماد رويكردي با گسترهاي جهاني اتخاذ كنند.
اينك مطالعات سياستگذاري تصويرسازي دولتها نزد افكار عمومي ديگر يك ورزش فكري براي تعدادي پژوهشگر نيست، بلكه عرصهاي براي نهايي كردن تصميمات استراتژيك است.
به اين ترتيب، ديپلماسي نوين ناظر به نكتهاي مهم است: اين ديپلماسي بايد بيشتر مورد بررسي و نظارت عمومي قرار گيرد. البته از نظارت عمومي كمتر استنباط ميشود كه مردم الزاماً در فرآيند ديپلماسي دخالت كنند، بلكه منظور اين است كه مفاد ديپلماسي و اطلاعات مربوط به سياست خارجي، آشكارا در دسترس عمومي قرار گيرد. رعايت اين نكته، دو جزء اصلي و به هم پيوسته در ديپلماسي سنتي را با مشكل مواجه ميسازد كه عبارتند از: پنهانكاري شديد و انتخاب ديپلماتها از طبقه ممتاز و اشراف.
در اين راستا نظريههاي مربوط به تأثير رسانهها بر سياست خارجي در دو جهت عمده تكامل يافتهاند؛ نخست آنكه، اين نظريهها از اعتقاد به اثر زياد رسانهها بر مخاطبان به اثرات محدود تغيير موضع دادهاند و دوم آنكه، به جاي تلقي مخاطب به عنوان موجودي منفعل، به فعال بودن مخاطب در دريافت و تفسير پيام رسانهها اشاره كردهاند. در ارتباطات سياسي، علاوهبر پذيرش اين دو اصلاح نظري به توسعه ديدگاههاي نظري براي توضيح رابطه رسانههاي خبري و سياست پرداختهاند. با اين وجود، اين نظريه، گاه رسانهها را تأثيرگذار دانسته (نظريه سي. ان. ان) و گاه از تأثير سياست بر رسانهها (نظريه توليد موافقت، نظريه نخبگان و نظريه تعاملي نخبگان و رسانهها) سخن به ميان آورده است و اين در حالي است كه امروزه تكنولوژيهاي نوين ارتباطات و اطلاعات، گستره ديپلماسي و سياست خارجي را به تحريريه روزنامهها، شبكههاي اينترنتي، تلويزيونها و راديوهاي جهاني كشانده است. اين همان عاملي است كه در عصر جامعه اطلاعاتي، فضاي متعامل ديپلماتها و رسانهها را الزامي ساخته است. فضايي كه در آن، پيشبرد سياست خارجي و ديپلماسي بيش از پيش به ميزان تأثيرگذاري تاكتيكهاي خبري و رسانهاي وابسته است. چنانكه هر قدر اين تاكتيكها و پوشش خبري، پرقدرتتر و تأثيرگذارتر طراحي و منتشر شود، چرخهاي سياست خارجي روانتر ميچرخد.
کل مطلب
قطر یکی از چندین امیرنشین تازه بنیاد واقع در شبهجزیره عربستان است. منطقه قطر از دیرباز بخشی از قلمرو حکومت ایران بوده است (بویژه در زمان ساسانیان) . در بسیاری از دورههای باستانی همه کرانه جنوبی خلیج فارس بخشی از ایران بوده توسط ساتراپهای ایرانی اداره میشد. در تاریخ معاصر قطر توسط ترکان عثمانی، انگلیسیها و بحرین اداره شده و در ۳ سپتامبر ۱۹۷۱ به استقلال رسید. در آن دوره بسیاری از امیرنشینهای منطقه جذب عربستان سعودی یا امارات متحده عربی شدند ولی قطر از این روند جدا ماند.

شبه جزیره قطر از شمال شرق عربستان به داخل خلیج فارس گسترده شدهاست زبان رسمی این کشور عربی، دین رسمی آن اسلام ، واحد پول آن ریال و مساحت آن ۴۳۵/۱۱ کیلومتر مربع است. خاک این کشور، مسطح بوده، و از یک صحرای خشک تشکیل گردیدهاست. شهرهای قطر عبارتاند از:
وکره، خور، دخان، زباره، شمال، مسیعید، رأس لفان. شهر جدیدی به نام لوسیل و شهرکی جزیرهای به نام مروارید قطر نیز در این کشور در دست ساخت است. شبه جزيره قطر از سرزميني مسطح و پوشيده از ريگ زار و نيز از چند جزيره چون حوار تشکيل شده است. دوحه پايتخت کشور از مجهزترين بنادر و پر جمعيت ترين شهرهاي آن شمرده مي شود. به علاوه، دخان مهم ترين مرکز نفتي، ام سعيد قلب صنعتي و زباره، مشهورترين شهر تاريخي قطر به شمار مي روند. جمعيت قطر در 1374 / 1995 پانصد هزار نفر تخمين زده شده که دو سوم آن مهاجرند، و از اين تعداد، حدود سي هزار ايراني و پانزده هزار نفر غربي و مابقي، عرب و آسيايي اند. جمعيت بومي قطر از اقوام بني تميم هستند که از مناطق نجد و الاحسأ و عمان به اين سرزمين مهاجرت کردند. قطر از فقدان منابع آبي کافي رنج مي برد. در عوض، از منابع عظيم نفت و گاز و از موقعيت استراتژيک ويژه (قلب خليج فارس) برخوردار است.
به استثناي پنج درصد اقليت مسيحي، بقيه مردم قطر مسلمانند که بيش از پنجاه درصد آنان پيرو مذهب وهابيت هستند. از اين رو، قطر بعد از عربستان سعودي، بزرگ ترين کشور وهابي جهان است. شيعيان حدود بيست درصد مسلمانان آن کشور را تشکيل مي دهند. مسلمانان غير وهابي در قطر از آزادي رضايت بخشي در انجام شعائر مذهبي خود برخوردارند. وزارت اوقاف و امور اسلامي، مسئوليت تبليغ و دعوت اسلامي، حمايت از آثار و ارزش هاي مذهبي، انتشار فرهنگ ديني و تحکيم روابط با سازمان ها و مؤسسات اسلامي جهان را بر عهده دارد. در قطر بين وهابيت و حکومت و نيز بين علماء و رهبران سياسي اين کشور با رهبران عربستان سعودي پيوندهاي مستحکمي وجود دارد.
کل مطلب
راهی نمانده است
همین امشب
از سریال بیرون بزن
پیش از آن که شمر و سنان کاری کنند
با کمک سازمان ملل
بیرون بزن
با همین کیان ایرانی و همین ایرانیان
که نشسته اند پای گیرنده هایشان
و با همین شمشیرها
که در دست فرزندان مالک است
به جنگ شمر برویم
و شمر همین آل خلیفه است
همین عبدالله است و همین عبیدالله
و شمر همین شورای اعراب اند
که منجنیق آورده اند در بحرین
و" آیات" خدا را می کشند و لگدمال می کنند
وگرنه اهل سنت با مایند
و عاشقان رسول الله با مایند
تنها شمر و سنان
با آل سعود و آل خلیفه
با آل شکم و آل حرام آن سویند
و آل کاخ سفید و آل کاخ الیزه آن سویند
و آل بی بی سی
همیشه آن سو بودند
به مختار گفتم چاره ای نمانده
باید از دل سریال بیرون زد
با اسب
با شمشیر
با قایق های تندرو و با شعر
که جهان همین کوفه ست
و عاشقان علی(ع) امشب
بر پشت بام های زمین آتش روشن کرده اند
علی رضا قزوه -اردیبهشت ۱۳۹۰
مادر شهید محمد منصوری در گفت و گو با مشرق، نكاتی از حیات كوتاه این شهید را به روایت مادرش خواندیم. همان گونه كه در بخش پیشین اشاره شد ، محمد تنها فرزند ذكور خانواده و بسیار مورد علاقه پدرش بود. محمد از پدرش خواست كه برای ادای تكلیف شرعی به جبهه برود اما زمانی كه متوجه معذورات ایشان شد ، خود به خطوط مقدم جبهه شتافت. شهادت تك پسر خانواده برای پدرش بسیار سنگین بود و واكنش نامتعارفی را از سوی وی به دنبال داشت. در دومین و آخرین بخش از این مصاحبه ، با اثرات شهادت محمد بر خانواده و نكات دیگری از حیات مادر ایشان آشنا می شوید.
*قبل از شهادت محمد خواب دیدم یكی از بچههایم تصادف كرده و یك گونی پر از دست و پا برایم آوردند. پرسیدم چرا این را برای من آوردید؟ گفتند باید به شما بدهیم. بعد از دیدن این خواب گفتم خدا به خیر كند. وقتی هم محمد را آوردند بدنش سر و دست نداشت و تكهتكه بود.
*محمد در عملیات والفجر 4 شهید شد.برایم تعریف كردند وقتی سنگر درست میكردند یك توپ به آن جا اصابت میكند و شهید می شود. یادم هست در نامهاش مینوشت به همراه بچهها برای شناسایی میرود چون جثه كوچكی داشت و زرنگ بود.
*روز 23 فروردین ، من داشتم ظرف میشستم. ساعت 10 صبح بود كه یكهو حال بدی بهم دست داد و توی دلم خالی شد. ظرفها را گذاشتم زمین و ناخودآگاه رفتم سر آلبوم عكس محمد و گریه كردم. خوب یادم هست كه گفتم یا امام رضا(ع)! تو را به جواد عزیزت قسم میدهم اگر محمد من شهید شد جنازهاش مشخص باشد و گمنام نشود، من طاقت سرگردانی ندارم. من را چشمانتظار نگذار. بعدا "عیسی شیركوند" یكی از دوستانش كه موقع شهادت محمد آن جا بوده تعریف كرد اگر محمد شب به شهادت می رسید گمنام میشد چون با اصابت توپ ، پلاكش به همراه سرش پریده بود.

شهید منصوری در كنار خانواده اش
همان روز دوستانش چند دفعه با بهانه های میآمدند جلوی خانه ما تا من تعارف كنم و بیایند داخل و سر حرف یك جوری باز شود اما نمیشد. دوست خانوادگیمان آفای احمدی ، هر كاری می كرد نمی توانست به ما چیزی بگوید تا اینكه از فرط فشار عصبی حالش به هم خورد. من رفته بودم مجلس ختم، وقتی برگشتم دیدم آقای منصوری سماور را زده بود به برق و استكان آماده كرده. گفتم چه خبر است؟ گفت: چند نفر آمدند با شما كار داشتند، الان هم میآیند خانه. بالاخره بعد از ظهر آمدند. "شهید محمد قبادی" (روحش شاد) به همراه عدهای دیگر بودند. همین كه در خانه را باز كردم و دیدمشان ، گفتم آمدید بگویید محمد شهید شده؟ شهادت دوستتان را به شما تبریك میگویم. محمد راهی را رفت كه خودش انتخاب كرده بود.
*محمدم را در قبرستان "حسین رضا" ورامین دفن كردند. من قبل از خبردار شدن ، دلم به شدت برای محمد تنگ شده بود. دو ماه ار رفتنش می كذشت. حتی چادرم را گذاشته بودم در حیاط تا اگر یك وقت او بدون خبر آمد ، دم دستم باشد و زود برای استقبالش بروم و ببوسمش. بعد خودم را دلداری دادم كه اینقدر دلخوش نباش، تو خودت می گفتی چیزی را كه در راه خدا میدهم پس نمیگیرم. خودم به خودم تلقین می كردم كه توقعت را كم كن و این طوری كمی دل بریدم.

شهید محمد منصوری (نفر سمت راست)

شهید محمد منصوری (نفر اول از چپ)
*یك بار محمد آمد به خوابم و به من گفت: مادر! تو هیچ وقت تنها نیستی. من همیشه كنارت هستم. یك بار هم خواب دیدم كه به من گفتند خانم برو در آن خانه بنشین. بعد عروس خانمی كه خیلی زیبا بود با چادر سفید آمد. به در و پنجره ها ، پردههای آبی و صورتی هم زده بودند. عروس جلوی من راه میرفت و من به پشتی تكیه داده بودم. وقتی بلند شدم بروم، محمد به من شیرینی تعارف كرد و من یكی برداشتم.
* خیلی غیرتمند بود. همیشه میگفت: من دو تا خواهر بزرگ در خانه دارم ، مبادا پرده جلوی در كنار برود. در خانه اخلاق خیلی خوبی داشت. خیلی صبور و افتاده حال بود. مثلاً اگر غذایی داشتیم كه باب میلش نبود خودش را با نان سیر میكرد اما جمله «دوست ندارم» را به زبان نمی آورد. از مسخره كردن و فحش دادن خیلی بدش میآمد و میگفت: نباید به ناموس كسی فحش داد، شخصیت آدم پایین میآید. به لباس نو اهمیت نمیداد اما تمیزی لباس برایش خیلی اهمیت داشت و میگفت: لباس اگر چهل تیكه هم بود اشكالی ندارد ولی باید تمیز باشد.

شهید محمد منصوری در جمع بچه های مسجد(نفر دوم از راست)
وقتی از مسجد میآمد به او میگفتم استاد من! سرباز آقا امام زمان(عج)! میگفت: مامان خانم! شما استاد من هستی.
*آقای منصوری من را به خاطر شهادت محمد مقصر می دانست.تا چهلم محمد من اصلاً جرأت نمیكردم در خانه گریه كنم. ایشان كه ول كرد و رفت خانه خواهرش و در مراسمهای محمد هم شركت نكرد. وقتی مردم سراغ پدر شهید را میگرفتند میگفتم مریض است.خودم یواشكی گریه میكردم و در دل با آقا امیرالمومنین (ع) میگفتم آقاجان! حالا میفهمم چرا سرت را داخل چاه می كردی و اشك می ریختی، حق داشتی، من هم تحمل میكنم. من و پدر محمد قبل از شهادت پسرم هم با هم اختلاف های اعتقادی داشتیم. حتی من با خودم قرار گذاشته بودم كه وقتی محمد 15- 16 ساله شد ، یك فكری اساسی برای زندگی مان بكنم كه محمد هم در 13 سالگی به شهادت رسید.

كارت اعزام نیروی شهید محمد منصوری ، آغشته به خون پاك شهید

اعلامیه اربعین شهید محمد منصوری
*بعد از این كه آقای منصوری من را از خانه بیرون كرد ، با ارث پدری و پولی كه بنیاد شهید به من داد در "چوب بری" ورامین یك خانه ساختم و 15 سال آنجا زندگی كردم. البته بعد ها آقای منصوری تقاضای برگشت هم داد اما من قبول نكردم. گفتم آن موقعی كه من به شما احتیاج داشتم پشتم را خالی كردی ، الان دیگر دیر است. البته هیچ وقت هم به هم بیاحترامی نكردیم. كاملاً آرام از هم جدا شدیم . حتی همسایههای من ، چند روز بعد از رفتنم متوجه نبود من شده و گفته بودند خانم منصوری كجاست؟
*آقای منصوری من را دوست داشت، من هم دوستش داشتم اما شهادت محمد بدجوری ایشان را به هم زد. وقتی احضاریه رسید دستم، شب بود. همان موقع آماده شدم كه بروم. گفت نرو، امشب را بمان. جایی نداری كه بروی. گفتم این خانه دیگر برای من غصبی است و نماز ندارد. شما اگر من را میخواستی ، احضاریه طلاق نمیدادی و رفتم.
*همیشه دورادور هوای آقای منصوری را داشتم.وقتی بچهها میرفتند منزل پدرشان ، از غذایی كه درست كرده بودم میدادم برایش ببرند. حتی یادم می آید شب عید میگفت: به مادرتان بگویید از سبزی پلوهایی كه درست میكند برای من بفرستد. برای روز پدر ، زینب را میبردم به دیدنش و از دور مراقبش بودم. وقتی هم سكته كرد، زنگ زدند زندان و به من خبر دادند. گفتم برسانیدش بیمارستان ؛ من هم آمدم. وقتی رسیدم فوت كرده بود. 12 سال از فوتش می گذرد. بلافاصله با دخترهایم آمدیم به همین خانه كه الان زندگی میكنم كه آن وقت ایشان زندگی میكرد. خانه بسیار كثیف شده و 15 سال كسی دست به آن نزده بود. فرشها از كثیفی چسبیده بود به زمین. بنده خدا حتی اجازه نمیداد كسی خانه را تمیز كند. وسایل خانه هم از بین رفته بودند. زمانی كه فوت كرد ، شبانه آمدیم و اینجا را تمیز و مرتب كردیم . مراسم او هم بر عهده خودم بود. موقع دفنش میخواستم در قطعه مخصوص خانواده شهدا دفن شود اما خواهرش گفت: به من وصیت كرده كه من خودم را از خانواده شهدا نمیدانم و نمیخواهم بین آنها هم دفن شوم.


نامه شهید محمد منصوری از منطقه جنگی به مادرش
امام همه چیز ما بود. من برای داغ محمد مریض نشدم اما برای فوت امام(ره) در یك روز از ناراحتی شدید سه بار رفتم زیر سرم.
* كار در زندان خوردین را از سال 65 شروع كردم. از زندان به بنیاد شهید درخواست داده بودند كه یك نیرو میخواهند برای بند نسوان . یك روز رفتم بنیاد شهید، نمیدانم چكار داشتم. مسئول آنجا "خانم ایرانی" به من گفت: كارت دارم. خانم منصوری! شما گفته بودی میخواهم خدمت كنم. یك كار پیدا شده ، میروی؟ گفتم كجا هست؟ دستش را زد به شانههای من و گفت زندان است. گفتم چی؟! زندان؟! من اصلاً تا آن موقع نمیدانستم زن هم در زندان ها هست. شروع كردم به لرزیدن. خلاصه رفتم پیش رئیس زندان و كار شروع شد.
*در زندان، من افسر نگهبان بند نسوان بودم. یادم هست قبل از اینكه پیشنهاد كار مطرح شود خواب دیدم كه محمد یك ساك بزرگ گذاشته روی چرخك و فرستاده در خانه و به اسكندر آقا دوستش گفته اینها را بده به مامانم. همراه وسایل پوتیناش هم بود. با خودم گفتم ای وای! پوتینمحمد به چه درد من میخورد؟ اما چون برای بچهام است نگه میدارم. كه بعد از آن تصمیم گرفتم در زندان پوتین به پا كنم و كردم.
*ما در زندان 2 خانم بهایی داشتیم. 4 سال بود كه در زندان مشغول بودم. آنها حكمشان اعدام بود و به جرم اغفال جوانان پرونده های سنگینی داشتند. برادرانشان هم دو نفر بودند در بند آقایان. یكی از دخترها فوقدیپلم و دیگری لیسانس بود. پدرشان وهابی بود و مادرشان شیعه مسلمان. یك روز دیدم جوانان را جمع كردند و قرآن را اشتباهی تفسیر میكنند. به یكی از آنها گفتم مهین! با خواهرت بیایید دفتر من. ساعت 2 بود و شیفت من تمام شده بود اما به رئیس زندان گفتم من كار دارم و دیرتر میروم.
از ساعت 2 تا 5 بعد از ظهر با آنها حرف زدم. مهین گفت: من بچه كه بودم مادرم به من قول داد برایم عروسك بخرد اما نخرید. مسلمان كه بدقولی نمیكند، به همین دلیل من از آنها بدم آمد. به او گفتم عزیزم یك وقت ممكن است آدم پول نداشته باشد یا مشكلی پیش بیاید. مسلمان دوست ندارد بدقولی كند اما گاهی نمیشود. مدتی روی آنها كار كردم و بعد از 4 – 5 ماه مسلمان شدند. من خانواده را در این مدت رها كردم و كلی روی آن ها وقت گذاشتم و قران را درست معنی میكردم. یك شب كه شیفت من بود مهین بعد از ظهر به من گفت: خانم منصوری ! گفتم جانم. گفت: ما امشب میخواهیم غسل شهادتین كنیم. گفتم آفرین! آن موقع انگار یك حالی شدم. همان شب اشهد را خواندند، از آن زمان به بعد نمازشان ترك نشد. اسپند دود كردیم، تخممرغ شكستیم. بچهها جشن گرفتند و شیرینی میدادند. زندانیها باید ساعت 10 شب خاموشی داشتند. اما آن شب تا ساعت 2 بیدار بودند. مسئولم گفت: مواظب باش و حواست را جمع كن چون ممكن است این جور مواقع شلوغ كنند. اما گفتم حواسم هست. خدایی زندانی ها من را دوست داشتند و اذیتم نمیكردند. روز بعد برایشان جانماز و چادر تهیه كردم. خسته بودم اما این كار برایم لذتبخش بود. مهین می گفت:من مسلمانی را در زندان آموختم و فهمیدم مسلمانی یعنی چه. روز بعد كه خواستند آنها را برای اجرای یكی از حكم های تعزیری ببرند، گفتم نه. گفتند چطور؟ گفتم آنها مسلمان شدند.گفتند حالا بیاوریدشان. وقتی آنها را بردیم داخل اتاق با احترام به آنها گفتند بفرمایید بنشینید. مهین گفت: این دفعه با احترام برخورد میكنند. مأمور گفت: خانم منصوری گفته شما مسلمان شدید، شهادتین را میگویید؟ گفتند بله و خواندند كه مأمور گفت: من از شما التماس دعا دارم. برادرهایشان را نتوانسته بودند متقاعد كنند كه روحانی از قم آمد و آنها هم بعد از 6 ماه مسلمان شدند. حدود یك سال بعد هم آزاد شدند.

آخرین برگ شناسنامه شهید محمد منصوری
* اگر بیرون از زندان ، جایی زندانی را ببینم به روی خودم نمیآورم. نكند خجالت بكشد اما گاهی خود آن ها میآیند و من را بغل میكنند و خودشان را معرفی میكنند. حتی پیش آمده گاهی در تاكسی ، یك نفر كرایهام را حساب میكنند. میپرسم شما؟ میگویند ما فلان زندانی شما بودیم.
*یك خاطره تلخ دارم كه برمی گردد به یك دختر 13 ساله كه فرزند شهید بود و پدرش خادم امام رضا(ع) بود. به او گفته بودند این ساك را هم با خودت ببر تهران كه در ساك مواد مخدر بود و آن دختر دستگیر شد. 13 سالش بود كه با 12 كیلوگرم تریاك گیر افتاده بود. من حواسم به خانواده شهدا خیلی بود كه بیخود در زندان نباشند. اگر موردی پیش میآمد مثل این دختر ، سلول شان را روی به روی دفتر خود میآوردم تا جلوی چشم باشند و در فضای زندان اغفال نشوند. زنانی در زندان بودند كه هر كاری ازشان برمی آمد.
* یك مرتبه دیدم یكی از زندانیها 4 روز است دائم گریه میكند. اما نمیگفت چرا؟ تا اینكه بالاخره از زبانش كشیدم. گفت: دلم برای بچههایم تنگ شده. گفتم غصه نخور! هر طور شده آنها را میآورم ببینی. رفتم بچههایش را از یكی از روستاهای دور آوردم. بردمشان حمام ، لباسشان را عوض كردم و بردم ملاقات مادرشان.
*یك بار خانمی میانه سالی را با لباس نامناسب و سر و روی آرایش كرده آوردند و گفتند خانم منصوری ایشان با همین سر و وضع سرش را انداخته پایین و رفته داخل یك پادگان. وقتی او را آوردم داخل ، وضع ظاهرش خراب بود. سه روز بعد دیدم یك گل هم زده بود وسط سرش و زده زیر آواز، به او گفتم این جا زندان است نه كاباره. میفهمی زندان یعنی چی یا حالیت كنم؟ گفت: میفهمم.
به او گفتم بچههایت زنگ زدند و میخواهند شما را ببینند .من باید الان شما را ببرم مخابرات، شماره بچهها را داری؟ گفت: آره. وقتی به او چادر دادم ، دیدم به خوبی رویش را گرفت. وقتی با بچههایش حرف زد خیلی خوشحال شد. وقتی برگشتیم به من گفت: خانم منصوری شما نمیدانید من را كجا دیدید؟ گفتم نه، من با زنی مثل تو چه سركاری دارم؟
وقتی رفت داخل بند گفت: اجازه میدهید چند دقیقه بیایم داخل دفترتان؟ گفتم بفرمایید! ظاهرش بهتر شده بود. دیدم زد زیر گریه و گفت: من مادر شهید فلانی هستم و در مراسم های پسرتان شركت می كردم و در خانه تان قرآن هم خواندم.
از تعجب داشتم شاخ درمیآوردم. گفتم خدا را شكر من در این چند روز جسارتی بهش نكردم، چون در این مدت خیلی تحملش كرده بودم. همه میگفتند خانم منصوری این با ما چه فرقی دارد؟ میگفتم صبر كنید. او هم درست میشود، با اینها باید ساخت. برایم تعریف كرد بعد از شهادت پسرش دچار اختلال حواس شده و شوهرش او را طلاق میدهد. كارش به امینآباد هم كشیده بود. همین الان هم خیلی هوش و حواس سالمی ندارد. به او گفتم مادرجان این تقدیر آدمهاست. با هم زده بودیم زیر گریه و بوسیدمش و دیگر از آن به بعد خوب شد ولی دوباره گاهی حالش بد میشود.

كارت شناسایی شهید محمد منصوری آغشته به خون پاكش
*خسته ام. از خدا میخواهم فرج آقا امام زمان(عج) را نزدیك كند و خستگی ما را در بیاورد. رهبرمان كه عشقمان هم هست را نگهداری كند. خدا میداند ایشان را مثل بچههای خودم دوست دارم.
*همیشه افسوس میخورم ای كاش ده پسر داشتم آنها را در راه خدا فدا میكردم.
سفر حضرت آيتالله خامنهاي به شهر قم يك سفر عادي نيست، هر چند در قاموس مسئولان جمهوري اسلامي و بويژه مقام معظم رهبري شهرها و قصبههاي اقصي نقاط كشور و مردمان آنها از يك فضيلت برخوردارند. سفر به قم اما از نشانهها و نمادهايي برخوردار است.
قم از همان قرون نخستين اسلامي به تشيع شناخته ميشد و اهل بيت نبوي را با اين شهر الفتي بوده است. ثانياً، عالماني چون حسين بن موسي بن بابويه و قطب راوندي در اين شهر پايگاه و جايگاهي داشتند.
با اين همه حوزه علميه قم به عنوان آنچه امروز ميشناسيم، در زمانه خاصي پا به عرصه حيات گذاشت. حاج شيخ عبدالكريم حائري در زمانهاي حوزه علميه قم را تأسيس كرد كه روحانيت شيعه زخمدار سلطنت دستنشانده در عراق بود. در ايران نيز با اتفاقاتي چون شكست مشروطه، قرارداد 1919 و كودتاي سوم اسفند 1299 وضعيت سياسي، فرهنگي و اجتماعي كشور خاص بود.
در اين دوره بسياري از علماي شيعه از سياست، سرخورده يا منزوي شده بودند، در پي مشروطهاي كه عالمان ديني رهبري آن را به عهده داشتند، شيخ فضلالله نوري به دار آويخته شد، سيد عبدالله بهبهاني به وسيله مشروطهخواهان تندرو ترور گرديد و ملاقربانعلي زنجاني هم تبعيد شد. نهايت مشروطه به دست افرادي افتاد كه حتي استقلال ايران را به ثمن بخس فروختند. آغاز كار، تعطيلي مجلس دوم در پاسخ به اولتيماتوم روس و انگليس بود و سرانجام آن قرارداد 1919 كه اختيار ايران و ايراني را به بيگانه ميسپرد.
بيجهــت نبود كـــه علامه محمدحسين ناييني كه آن همه اميد به مشروطه بسته بود؛ به صرافت افتاد كتاب «تنبيهالامه و تنزيهالمله» خود را كه در تبيين مشروطه نگاشته بود جمعآوري كرده و به آب اندازد. شايد نشاني از آن كتاب نباشد كه او از مشروطه دل بريده بود. در چنين وضعيتي حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي كاري سترگ كرد.
درحاليكه نجف زير يوغ انگليس و حاكمان دستنشاندهاش بود، حوزه علميه قم سربرآورد. هرچند كه پيش از او در دوره قاجاري مدارس ديني در برابر شهر بنا شده و عالماني چون ميرزاي قمي و فيض كاشاني وزنهاي براي اين مدارس در مقابل حوزههاي تهران و اصفهان و حتي نجف بودند. حوزه قم با زعامت حاج شيخ در مقابل حوزههاي ديني ديگر از وضعيتي استثنايي برخوردار است.
حوزه اصفهان و بعدها مشهد در سايه سلطنت شيعي صفوي سربرآورده و رشد كردند. درواقع اين حوزههاي ديني توسط علماي جبلعامل تقويت شدند تا آموزههاي شيعي را تبيين كرده و اركان ايدئولوژيك آن را تقويت كنند. از همينرو اين دو حوزه موازي نهاد سلطنت بوده و همراهي منتقدانه از آن را بهعهده داشتند. حوزه نجف اشرف هم در پي سقوط صفويه و هرج و مرج و تضييقات پس از آن سربرآورد. حوزهاي كه با دوري از قدرت بيش از آن كه همراه باشد، منتقد بود. اين انتقاد هم خط و مرزي داشت. عالمان مقيم نجف در سرزميني ميزيستند كه تحت حاكميت تركان سني عثماني قرار داشت.
رقابت ايران و عثماني فضاي مناسبي براي عالمان شيعي بود كه از سلطه حاكمان قاجاري رها بودند اما اين رهايي در نزد آنان بهمعناي زيرپاگذاشتن تمامي قيود نبود. عالمان شيعي نجف شئونات و اقتدار قاجار را در مقابل رقيب عثماني حفظ ميكردند. اما اين مصلحتانديشي چندان نبود كه بر تمامي افعال قاجاريها صحه بگذارند. آنجا كه كيان شيعه در خطر بود و بيم تسلط اجنبي بر جان و مال شيعيان در پيش، زبان و قلم مراجع نجف از كام بيرون ميآمد.
چنانچه ميرزاي شيرازي با تمام تحفظي كه در مسائل سياسي داشت، با فتواي تاريخي خود دربار ناصري را متوجه قدرت علماي شيعه ساخت. حوزه قم اما در دورهاي متفاوت پا به عرصه حيات گذاشت. روزگار نضج گرفتن حوزه قم همزمان با قدرتگيري فردي بود كه ميخواست بنيانهاي هويتي ملت را دگرگون سازد. همزمان نيز خطر تبليغات كمونيستي همسايه شمالي وجود داشت كه اندكي پيش در آن اولين انقلاب كمونيستي رخ داده بود. در مرزهاي غربي (عراق) هم سلطنت ملك فيصل حوزههاي ديني شيعه و عالمان آن را نشانه گرفته بودند. در نتيجه وضعيت عراق و تضييقات شيعيان بود كه مراجع مقيم نجف مانند آيات سيد ابوالحسن اصفهاني و ناييني به قم مهاجرت كردند. شايد بتوان گفت حوزه علميه قم در وضعيتي استثنايي از لحاظ داخلي و خارجي به وجود آمد. حاج شيخ با آگاهي از موقعيت خاص جامعه سعي در پايهريزي بنايي كرد كه در تندباد حوادث گزند نبيند.
از همين رو با دعوت از عالمان درجه اول بلاد به قم و تربيت شاگرداني چون امام خميني ميراثي جاودان از خود باقي گذاشت. تربيت يافتگان حوزه علميه قم بويژه امام خميني تجربه سلطه استبداد ضدديني و استعمار را از سر گذراندند. استبدادي كه سعي در ويراني تمامي بنيانهاي هويتي و ديني جامعهاي داشت كه با تكيه بر هويت ديني توانسته بود خود را حفظ كند. ميراث اين دوره تقويت بنيههاي علمي و حفظ ماترك گذشته بود.
از همين رو با تمامي هجمههايي كه به مذهب و نهادهاي ديني شد، حوزه علميه قم نقشي بيبديل در صحنه سياست و اجتماع ايران ايفا كند. اگر رويه حاج شيخ در دوره رضاشاهي نبود، قم نيز مانند حوزههاي علميه مشهد و اصفهان از عالمان درجه اول تهي ميشد و براي تأثيرگذاري خنثي ميگرديد در حالي كه حضور علماي متنفذ در اين مركز ديني بود كه بر تأثيرگذاري آن ميافزود. از همين رو بود كه امام خميني با دعوت از آيتالله بروجردي سعي داشت وزنه علمي قم را حفظ كند. با حفظ حوزه علميه قم به عنوان مهمترين مركز ديني شيعه دوران تأثيرگذاري سياسي آغاز شد. بر همين اساس بود كه رژيم پهلوي سعي داشت مرجعيت ديني را از قم به نجف منتقل سازد. اتفاقي كه با مرجعيت امام خميني و همراهي بسياري مدرسين و فضلاي حوزه ميسر نشد. نهضت امام خميني نتيجه تمامي مشقاتي بود كه روحانيت شيعه در دوره رضا شاهي متحمل شد. در سايه چنين مشقاتي روحانيت شيعه دوري از سياست را آفتي براي دين دانست و مبارزه توأمان با استبداد و استعمار را سرلوحه فعاليتهاي خود قرار داد. ثمر اين برهه از فعاليت حوزه علميه قم به رهبري امام خميني، نظام جمهوري اسلامي با زعامت ولي فقيه است. جمهوري اسلامي تجربهاي نوين در عرصه سياست ديني است. نظامي بيبديل كه به جاي تمسك انديشههاي غربي در حكومتداري، انديشه ديني را ورود عرصه سياست و اجتماع كرده است. در اين برهه حوزه علميه قم دورهاي جديد را تجربه كرده است، دورهاي كه نه سلطان شيعي و نه سلطان جائر بلكه فقيهي عادل و جامع الشرايط در رأس حكومت است. از همين رو حوزههاي علميه علاوه بر وظيفه تبليغي و ديني خود، وظيفه مهم فراهم آوردن منابع علمي براي حكومت در حوزهها را دارند. حوزههاي ديني بويژه حوزه علميه قم بايستي به تبيين حكومت ديني با تكيه بر منابع اصيل ديني بپردازند، نكتهاي كه مورد تأكيد و توجه مقام معظم رهبري قرار دارد. قم از اين لحاظ مورد اقبال ويژهاي است. حوزه علميه قم بايستي پاسدار نظامي باشد كه نتيجه مجاهدتهاي عالماني است كه توانستند نهاد روحانيت و ديگر نهادهاي ديني را در مقابل هجمههاي استبداد پهلوي و استعمار غربي اعم از چپ و راست حفظ كنند. امروز قم پرچمدار الگويي اسلامي – شيعي از حكومتداري است، مدلي كه با تكيه براصول اسلامي با توجه به پويايي فقه شيعه بنا نهاده شده است.
سفر به قم به منزله زنده نگه داشتن اين رابطه است، رابطهاي كه فارغ از دولتها ميان ولي فقيه و حوزههاي ديني بنا شده است، رابطهاي كه توجه به تودههاي مردم و دغدغههاي ديني آنان در حوزههاي مختلف سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي را مد نظر دارد. نگاه به پيشينه حوزه علميه قم و رنجي كه براي حفظ هويت ديني جامعه تحمل گرديده، ميتواند نشانههايي از اهميت اين سفر باشد، سفري كه تأكيدي بر پويايي و تداوم حكومتداري ديني با حفظ رابطه با حوزههاي ديني است.



